تبليغاتX
 پروانه احساس

آوای تو در گوش من آهنگ زندگی

سیمای تو درچشم من جلوه روشنگری

 

باز شود چهره ام صبح سحر دیدنت

یاد تو در خاطرم خاطره دل خوشی

 

هر چه کنم در رهت نیست تو را قابلی

مهر تو در نزد من مایه دل بستگی

 

ای گل من مونسم جان به فدای تو باد

خلق تو در زندگی مایه سر زندگی

 

ای همه آرامشم ای همه آسایشم

شوق حضور تو شد باعث دلدادگی

 

چهره آرام تو گرمی دستان تو

حالت چشمان تو علت آسودگی

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در شنبه 26 مرداد1387 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


 

تا ابد تو را خواهم پرستيد

چون خداي احساس من تويي .

 

تا آخرين لحظه اي كه جان در بدن دارم با خاطرات تو زندگي خواهم كرد

چون شيرين ترين خاطره ي زندگي من تويي .

 

پرنده جانم به شوق ديدارتوست كه مستانه غزل سرايي مي كند

چون بهار عمر من تويي .

 

پروانه وار گردا گرد جان شيرينت مي گردم

چون شوق ديدار توست كه پروانه احساس مرا به رقص وا مي دارد .

 

و تو اي الهه شرقي . اي مظهر صداقت و پاكي .

چون جان شيرين تو را دوست خواهم داشت

و عزيزت مي دارم

 

با آنكه مي دانم

تو ديگر مرا نمي خواهي

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در شنبه 26 مرداد1387 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت


بعضی وقتها اونقدر دلت از همه چیز و همه کس می گیره که نمی دونی چکار کنی ..

 

اشک ها یاریت نمی کنه .

در گوشه خلوتی در خودت فرو میری .

 

خلاء عجیبی تمام ذهنت و آزار میده

در اون لحظه با تمام وجود کسی رو طلب می کنی که بتونه آرامش و بهت برگردونه .

 

حتی با صدای نفس هاش .
نفس هایی که عشق رو در تو بیدار کنه .

 

اون لحظه با تمام احساس شونه های کسی رو طلب می کنی تا بهش سر بسپاری .

 

تا خودت و آروم کنی

شونه های کسی که طاقت تحمل سنگینی اشک هاتو داشته باشه .

 

((فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت


بیا با هم گریه کنیم

شاید همین اشک ها تنها نقطه مشترک باشد که ما را به هم پیوند می دهد

با تمام وجود تو را می خواهم .

و تو ای خورشید راهم

و ای ماه شب هايم

من تنها می توانم زیر نور مهتاب بنشینم و از پنجره دل

در سکوت و تنهایی

تو را تماشا کنم

و در حسرت بدست نیاوردنت بسوزم .

بسوزم و با خود بگویم :

شاید

شاید که در عالمی دیگر تو را بدست آورم و در کنارت باشم

به سوز دل

و به پاکی ی آبهای چشمه چشم قسم این تنها امید من است

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 1:38 موضوع | لینک ثابت


يكي در بند عشق و ديگري مرگ

يكي در بند گيسوي نگاري گشته دل تنگ

 

يكي چون من هميشه غرق خواهش

يكي چون تو با خود مي كند جنگ

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 4:23 موضوع | لینک ثابت


   

سالهاست سینه ام آرامگه غم شده است

خسته و بریده و غرق ماتم شده است

 

سوز دل با که بگویم که خریداری نیست

صبر هم خسته ز دستانم شده است

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت


 

ای غم آشنای من تویی


همدم روز و شبای من تویی

 

 


آنکه با من تا ابد ماند تویی


یار دیرین با وفای من تویی


((
فرهاد
))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت


 

نمی دانم چرا یاران سر یاری ندارند

حدیث آرزومندی ندارند

 

دل و دلدادگی ها رفته از یاد

همه دل بستگی ها رفته بر باد

 

نمی دانم چرا با هم غریبیم

به پیش چشم هم ارزش نداریم

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت


 

منم تنهاترين تنهاي عالم

جدا نيستي يك دم از خيالم

 

مرا آغوش گرمت ياد مانده

اين چه تقديريست دلهامان جدا مانده

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 2:18 موضوع | لینک ثابت


 

آخه چرا نمي تونم فراموشت كنم ؟

به هر چي كه بگي پناه بردم .

به تنهايي .

به غم .

به نفرت .

آخر سر به خدا .

اما هيچ كدوم نتونست بهم بگه

يادت مرا فراموش .

هيچ فكر نكردي اين آبادي رو ويرانه اي خواهي كرد خاموش ؟

اما باز با هر قطره باران كه به خاكش بوسه ميزنه

بوي عشق و خواستن فضا شو پر مي كنه .

تو كاري كردي كه من لحظه به لحظه

جان كندن آرزوهام و ببينم

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت


یه سلام گرم و صمیمانه

 

به تک تک دوستان عزیز و با محبتم

 

که همیشه در کنار من بودید و لحظات تنهایی من و با

لطف و عشق پر کردین 

 

 از اینکه مدتی نبودم به همگی یه عذر خواهی بدهکارم

 

فقط تونستم یه آپ کنم

 

بازم معذرت می خوام

 

همشه در انتظار قدم های بهاری تون هستم

 

شاد و موفق باشین


 

به قلم (( فرهاد )) در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 10:24 موضوع | لینک ثابت


من و ببخش اي دل ساده كه عمري تو رو با غم و درد در آميختم .

ببخش من و كه اين همه ظلم به تو كردم .

به خدا قسم

باور كن هيچ وقت نمي خواستم

شاهد شكستن و خورد شدنت باشم .

نمي دونم چي شد

نمي دونم چرا

تو رو به چشمانی بستم كه ذره اي خواستن تو نگاهش نبود .

تو رو دلبسته ي دلي كردم كه

آسون ترين كار براش لگد كوب كردنت بود

اي دل زخمي

بگذر از گناهي كه نا خواسته و ندانسته مرتكب شدم .

با هيچ كلامي

با هيچ مرهمي

قادر به تسكين درد هات نيستم

افسوس كه اشك هام برات ثمري نداره

براي زخم هات اثري نداره

به بزرگي و بخششت ايمان دارم .

اما چه كنم ؟

چه كنم .

كه عمري خجالت زده ات هستم

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت 0:52 موضوع | لینک ثابت


 

جمعه آمد او نیامد باز هم صبر کن

 

گل نرگس نیامد دیده تر کن

 

 

بیا با ما و قصد جمکران کن

 

به منزل گاه عشاقش سفر کن

 

 

دمی بنشین به مسجد ذکر حق کن

 

مرا از عالم والا خبر کن

 

 

بزن رنگ صفا یک رنگ دل کن

 

بیا یک دم به اعمالت نظر کن

 

 

تفکر کن ببین ما در کجاییم

 

ز زشتی و پلیدی ها حذر کن

 

 

گره بندی به کار خلق تا کی

 

بیا روح کثیف از تن به در کن

 

 

بیا قصد طواف دل کنیم احرام بندیم

 

تو شیطان دغل را در به در کن

 

 

همه مانده به کار خود ز خویشیم

 

بیا فکری دگر کاری دگر کن

 

 

بنوشیم از شراب چشمه حق مست گردیم

 

دهیم دستی به هم زیر و زبر کن

 

 

بزن افسار نو بر اسب نفست

 

به راه دین بران شور دگر کن

 

 

اگر خواهی نشانی بر گل نرگس تو لبخند

 

بیا با ما ره و رسم پیمبر کن

 

 

(( فرهاد ))

 


 

به قلم (( فرهاد )) در پنجشنبه 27 تیر1387 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت


روز

 

 پدر

 

 

بر همگی مبارک


 

به قلم (( فرهاد )) در سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


خداوندا اسیر مهربونی کسی شدم که توان بدست آوردن شو ندارم

 

از بلندای شاخه میوه ای می خوام که توان چیدن شو ندارم

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 16:24 موضوع | لینک ثابت


 

   

گذشت روزگاری که دل آیینه چشمان تو بود

 

روز و شب چشمانش نگران تو بود

 

 

گذشت هر سفر که می رفتی و بند بندش

 

پایبند بر آن عهد و آن پیمان تو بود

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت


 

جمعه ها غم بر دلم سر می زند

 

ناله ها بر خانه ام در می زند

 

 

عصر جمعه تو می دانی چرا دلگیر است

 

چون گل نرگس نیامد دل برایش پر می زند

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت


 

غمت ای دوست دگر باره به دل راهی نیست

 

تو شکستی دل ما را این که بار اولی نیست

 

 

من به دل ناله نمودم که خدا قسمت من چیست

 

ندا آمد از بهر دلم کز سرنوشت راه گریزی نیست

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت


دلا بس كن كه ناليدن روا نيست

تو پنداري كه اين كارت خطا نيست ؟

 

هزاران نعمت از بهر تو داد ايزد بگو شكر

نمي گردد اگر دوران به كامت از جفا نيست

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 2:16 موضوع | لینک ثابت


اوني كه سال ها انتظارش خمودم كرده بود بلاخره اومد .

هموني كه سال ها تصويرش تو ذهنم نقش بسته بود .

 

باورم نمي شد اما خودش بود .

اومد و كنارم نشست .

بسان كشتي شكسته اي بودم كه به ساحل رسيده باشه .

 

تمام وجودم آرامشي شده بود غير قابل وصف .

خوب از سر تا پا نگاهش كردم .

نسيمي از سمت شمال

 

گندم زار موهاش و به رقص واداشته بود و شونه مي زد .

چشاش به رنگ دريا

 

نگاش چه پر فروغ بود .

وقتي چشام رسيد به باغ گل ها

 

از شكوفه لب هاش همه وجودم  عطر آگين شد .

يه تبسم ناز جذابيتي به چهره اش بخشيده بود

كه

فقط ميشد به شكفتن رز سرخ تشبيه ش كرد .

 

وقتي نگاه مون با هم بوسه بازي مي كرد

آتشي در وجودم شعله مي كشيد كه تمام تنم و غرق در عشق كرده بود .

 

شيريني اون لحظات اونفدر لذت بخش بود

كه تا آخر عمر با من خواهد ماند .

وقتي چشمام و باز كردم خدا رو شكر كردم

 

چون

بلاخره اومد و من

در خواب ديدمش

 

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت


دیدم تک درختی در بیابان

یک دم آرمیدم به زیر سایبان

 

در میان شاخه ها دیدم لانه ها

ساخته بودند از عشق جفت جفت پرنده ها

 

شور و غوغائی بود وفرخندگی

آن درخت سبز می خواند سرود زندگی

 

بدو گفتم : عجب سر زنده ای

با رفیقان چه خوش بنشسته ای

 

گفت : مرا این ظاهر خندان مبین

این همه مستی و شادی را نبین

 

بر خلاف ظاهر شاد برون

بیا تا بگویم با تو اسرار درون

 

گر تو خواهی بشنوی درد دلم

یک دمی بنشین کنار منزلم

 

گر که خندان می کنم مخلوق را

جمله این بی پناهان محجوب را

 

چون نمی خواهم بپوسم از تکی

از این همه دلتنگی و دلواپسی

 

مبنای قضاوت را منه بر ظاهرم

چشم دل باز کن که بینی باطنم

 

هر که را در این جهان او آفرید

از برایش مرحمی از دل دمید

 

لیک من درمانده ام

از برای چه گرفتار مانده ام

 

نیست پایی از برای رفتنی

تا بیابم گوشه ای یک مرهمی

 

باورم کن دوست من وامانده ام

از دل و عشق و جنون جا مانده ام

 

یا رب این نیست سزای دل ما تنهایی

که به لب خنده و خون چکد از دل بر دامنم از تنهایی

 

شنیدم چون سخن های درخت

فرو رفتم در افکار خود سخت

 

دیدم که بسیاری ز ما همچو درختی تکیم

در میان جمع اما تنها و تکیم

 

بی پر و بالیم چون پرنده در قغس

در حسرت داشتن یاری هم نفس

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت


یک بوم بسازم از سکوت و انتظار

یک ورق گیرم من از سر نوشت و روزگار

 

وام گیرم یک قلم از نگاه مرغ عشق

می کشم نقش تو را بر لوح عشق

 

می زنم بر بوم خود رنگ بهشت

تا بتابد خاطرت بر سرنوشت

 

می کشم بر بوم خود خورشید روی

یک کمان بنشسته جای ابروی

 

لبهای تو را من پر حرارت می کشم

با لبخندی از رضایت می کشم

 

رنگ دل را می زنم لبان تو

عشق را جاری کنم چشمان تو

 

می کشم چشم تو را چون چشم آهو

تا که در قاب دلم گردد هیاهو

 

می کشم آن گونه ها را همچو گل خند بهار

که نشسته بر آن گل سرخ انتظار

 

می تراشم از بلور اشک شوق از بهر تو

آنچه را شایسته باشد گوش تو

 

پروانه احساس را زینت کنم بر موی تو

تا دلم بی تاب تر شود از روی تو

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت


يه روز گرفته بود حسابي دلم

نشسته بودم گوشه اي تو خودم

 

مثل خسي اسير موج دريا

سخت در انديشه و فكر فردا

 

موج مرا به اوج ابرا مي برد

به بوسه آفتاب و مهتاب مي برد

 

يك دفعه از همون بالا با شتاب

مي برد من و با خود به اون ته آب

 

تو اون فراز تو اين نشيب چه زيبا

از زندگي مي داد به من چه درسا

 

نشسته بودم بي خيال اطراف

تو زندگي فقط مي ديدم شكاف

 

يكي اومد دستي گذاشت به شونم

گفت مي تونم فكر تو رو بخونم

 

گفت جوان پاشو بيا به دل بين

در بندگي حس رها شدن بين

 

ز چشم پرده انداز

حجاب دل بينداز

 

اگر كه خود بخواني و يا اگر بخواهي

خدا به اين بزرگي به قطره اي ببيني

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت


نشسته بودم گوشه اي تو خلوت

تكيه دادم به خاطرات اون وقت

 

چشمام و آهسته رو هم گذاشتم

رد شدم از هر چي كه تو فكر داشتم

 

يه قاب خوشكل پيش روم گذاشتم

عكس تو رو ميون اون گذاشتم

 

اول به چشماي تو خيره گشتم

به باغ سر سبز چشات رفتم

 

به ياد اون گذشته هاي شيرين

بوديم كنار هم چه تلخ چه شيرين

 

به ياد روزايي كه رفته از دست

نم نم باروني به چشمام نشست

 

رقص كنان رسيد چشام به پايين

رسيد به باغ لاله هاي خونين

 

چيدن شاخه اي ز آتش لب

داد به اندام من سوزش تب

 

با هم چه روزاي قشنگي داشتيم

زير بارون من و تو چه خاطراتي ساختيم

 

نمي دونم چي شد كي اومد كه تو

سرد شدي بهونه كردي گفتي برو

 

رفتم و آهسته كندم دل و

چون كه تو خواستي و گفتي برو

 

رفتي و ديدي كسي چون من نبود

رسم عشق و عاشقي اين نبود

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت


باز غم آمد به سراغم چه كنم

آمد از ديده اشكم چه كنم

 

دل دوباره ناله از سر بگرفت

با اين همه شكستم چه كنم

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت


ساده بودم

ساده ديدم

ساده دل باختم

ساده عاشق شدم

ساده حفظش كردم

ساده كنارش موندم

ساده گفتم دوستت دارم

ساده نگاهم كرد و خنديد

ساده گفت ازت دليل مي خوام

ساده از كنارم گذشت و بي دليل رفت

غافل از اينكه عشق نيازي به دليل نداره

و بي خبر از اينكه چيزي كه ابدي و ماندگاره سادگيه

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت


خسته ام


خسته از هر چه که بودم خسته ام


خسته ام


خسته از هر چه که هستم خسته ام


یک هوای تازه می خواهد دلم


یک نسیم از عطر او


قطره ام


قطره ای از بی کران دوست


خسته دل دنبال حجرت سوی اوست


من که عمریست


از خدا حق را طلبکارم


تو می دانی چرا ؟


چون که گویند :


مرگ حق است


حق

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت


چه دليلي داره زنده بودن .

وقتي كسي رو نداري براي پرستيدن .

وقتي دلي نداري براي سپردن .

حتي تني براي زخم خوردن .

چه فايده داره نفس بي هم نفس كشيدن .

اشك چه ارزشي داره وقتي شونه هايي رو كه سال ها چشم به راهش بودي و نداشتن .

چه فايده داره چشم هات وقتي نتوني زيبايي ها رو ببيني

زماني كه دليل زيبا ديدن و نداشتن .

آه بلندي مي كشم و با فرياد ميگم

خدا ياااااااااااااااااااااااااااااا

چراااااااااااااااااااااااااااااااا

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت 2:23 موضوع | لینک ثابت


نمي خواهم كه شمعي را به درگاهي كنم روشن

 

كه عشق آتش كشيد آخر به اين گلشن

 

نشد از ما روا حاجت خدايا مانده راهم

 

مدد فرما چراغي بهر اميدم نما روشن

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در شنبه 25 خرداد1387 ساعت 1:0 موضوع | لینک ثابت


بگو چی شد رونده شدیم

 

به این جهان خونده شدیم

 

 

تاوون کار آدم و تا کی خدا باید بدیم

 

اگه خطا کرده یکی ما چرا وامونده شدیم

 

(( فرهاد ))


 

به قلم (( فرهاد )) در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting