تبليغاتX
پروانه احساس

 

گفتم ای عشق مدد می خواهم

خسته ام بریده ام بال و پر می خواهم

 

دیگر از پیله ی خود دل زده ام

تا رسیدن به تو پروانه شدن می خواهم

 

بس که می بارد ریا از آسمان مردمان

نفسی تازه ز احساس خدا می خواهم

 

افسوس ز سکه افتاد صفا صد افسوس

کاندر این مکاره بازار خدایا مرحمت می خواهم

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 1:2 توسط (( فرهاد )) |

 

آغوش شیشه باز است همیشه روی باران

تا بوسه ها زند او بر گونه های یاران

 

چیزی جز عشق ندارد چشمان انتظارش

تا که بگیرد آرام هم آغوشی باران

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 0:42 توسط (( فرهاد )) |

 

احساس قشنگی ست لبخند توحس کردن

در خواب تو را دیدن چشمان تو بوسیدن

 

اقبال بلندی ست در طالع تو بودن

از وصف تو گل گفتم نقش تو به دل کندن

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 0:40 توسط (( فرهاد )) |

چندي ست نمي خوابد از شوق تو چشمانم

اي قبله حاجاتم اي ماه تابانم

 

باور نتوانم كرد روياي تو را ديدن

و ز شوق تو زد بوسه اشكم به مژگانم

(( ‌فرهاد ))

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 15:56 توسط (( فرهاد )) |

همه آرزوي دل شد لحظه لحظه با تو بودن

جاري از وجود تو شد قطره قطره آب گشتن

 

همه اشتياق من شد از تو گفتن با تو ماندن

بوسه ميزد به تن كوير خسته قطره قطره شوق ماندن

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 15:36 توسط (( فرهاد )) |

 

 

خدا یا ازت ممنونم که عمری دوباره بهم دادی 

http://night-skin.com/upload/images/y5iof1v13p92klg4r342.jpg

http://night-skin.com/upload/images/hk22z5s1p59pnpz5h4.jpg

http://night-skin.com/upload/images/vep18mulpyd8phcsu6l.jpg

صبح ۱۸ مرداد از جاده منحرف شدم

   و از ارتفاع حدود ۸ متری  توی پل سقوط کردم

با وجودی که ماشین روی دست خودم چپ شد

فقط می تونم بگمیک  معجزه بود

 که حتی یک خراش هم روم نیفتاد

خدایا ۱۰۰۰  ۱۰۰۰ مرتبه شکر

عکس هاش اون بالاست می تونید ببینین

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 17:53 توسط (( فرهاد )) |

 

جمعه آمد او نیامد باز هم صبر کن

گل نرگس نیامد دیده تر کن

 

بیا با ما و قصد جمکران کن

به منزل گاه عشاقش سفر کن

 

دمی بنشین به مسجد ذکر حق کن

مرا از عالم والا خبر کن

 

بزن رنگ صفا یک رنگ دل کن

بیا یک دم به اعمالت نظر کن

 

تفکر کن ببین ما در کجاییم

ز زشتی و پلیدی ها حذر کن

 

گره بندی به کار خلق تا کی

بیا روح کثیف از تن به در کن

 

بیا قصد طواف دل کنیم احرام بندیم

تو شیطان دغل را در به در کن

 

همه مانده به کار خود ز خویشیم

بیا فکری دگر کاری دگر کن

 

بنوشیم از شراب چشمه حق مست گردیم

دهیم دستی به هم زیر و زبر کن

 

بزن افسار نو بر اسب نفست

به راه دین بران شوري دگر کن

 

اگر خواهی که لبخندی نشانی بر گل نرگس

بیا قدري تفكر در ره و رسم پیمبر کن

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 4:52 توسط (( فرهاد )) |

 

مهد کودک فرهاد ۲

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 4:51 توسط (( فرهاد )) |

 

باغ پرندگان فرهاد

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 1:59 توسط (( فرهاد )) |

مهد کودک فرهاد

در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 1:42 توسط (( فرهاد )) |

سلام به تک تک شما دوستان نازنینم

شمایی که چشم و چراغ وبلاگم هستین

از امشب می خوام قانونی رو که خودم گذاشتم و بشکنم

احساس می کنم محیط وبلاگم کمی تکراری و یک نواخت شده

به همین خاطر خسته کننده ست

با دادن تغییراتی سعی می کنم آرامش بیشتری رو برای شمابوجود بیارم

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 1:35 توسط (( فرهاد )) |

 

روزی آخر میرود نامم بر دل سنگ ها

سرد سنگی سقف و مسکن خاک ها

 

می برندم کاروان یاران بر دست ها

از پسم غم گساران بسوی قبر ها

 

منزلم سازند بی در و پنجره ای

تا نتابد بر حریمم انوار ها

 

می گذارند سنگ الحد به سقفم قبل از آن

می نهندم از فراز دست ها بر خاک ها

 

تک اتاقم را نشاید یک نسیم

می شود هم نشینم مار و همدم مورها

 

هیچ چراغی نیست آویزان ز سقفم

هیچ فرشی نیست مفروش به کف ها

 

در مبارک منزلم آرام گیرم تا ابد

چون که دور شد زمن غم و حسرت ها

 

می برم آنچه را در جان و دل کاشته ام

می شود کوتاه از جهانم دست ها

 

روزی این تن می شود آنچه که بود

از روح به روح از خاک به خاک ها

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 1:17 توسط (( فرهاد )) |

 

تو آشنا كردي مرا با آسمان

تا هر شب

رقص ماه و ستاره را به اشتياق تو به تماشا بنشينم

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 18:3 توسط (( فرهاد )) |

 

رفتم

تا آنجا كه توان در بدن داشتم

اما

هرگز به آن چيزي كه حق خود مي پنداشتم نرسيدم

شايد

اين نرسيدن از جفاي روزگار باشد

و يا شايد به اشتباه آن را حق خود مي دانستم

و يا اينكه

خدا چنين مصلحت دانست

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 2:0 توسط (( فرهاد )) |

 

کاش من هم یک فلسطینی بودم .
آن وقت می دانستم کسی که بر سرم چوب و چماق می زند دشمن من است .


آن وقت می دانستم گلوله هایی که سینه ام را می شکافد از سلاح دشمن من است .


کاش من هم یک فلسطینی بودم .


آن وقت می دانستم طغیان مرا کسانی سرکوب می کند که از جنس من نیستند .


دهان اعتراض مرا کسانی پر از خون می کنند که مرا دشمن خونی خود می خوانند .


کاش من هم یک فلسطینی بودم .


آن وقت می دانستم و برایم قابل تحمل بود کسی که جسم مرا وحشیانه می درد
نمی تواند جز دشمن من باشد .


ای وطن :


تو را چه شد که این گون
برادران من
خواهران من
و هم کیشان من این چنین دد منشانه همدیگر را سلاخی می کنند .


ای وطن :


اینان از کدام طایفه اند که در لباس آریایی بر گلوی ملت کوورش خنجر می کشند .


اینان کیستند که در لباس گوسفندان مظلوم نمایی می کنند .


ای پروردگار دانا و توانا :


تو را چه شده که در برابراین قوم ظالم و ستم کار سکوت کرده ای ؟


تو که خود شاهد و ناظری


پس


این سکوت تو بی معناست
بی معنا .

 

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 10:43 توسط (( فرهاد )) |

كاش مرا گوشه ي چشمي داشتي

در دل خود تو ز ما شور و نوايي داشتي

 

كاش كه در حسرت تو خون به دل ما نبود

اين همه ديده ما تشنه به ديدار نبود

 

با دل ما تو چه كردي كه چنين غم زده شد

يك به يك خاطره ها همه ماتم زده شد

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 3:23 توسط (( فرهاد )) |

بوسه به احساس تو مي زنه آرزوهام

ديدن روي ماهت شادي هر دو چشمام

 

وقتي كه توي خونه حس مي كنم وجودت

غرق تمنا ميشه حالت قلب تنهام

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 3:19 توسط (( فرهاد )) |

 

ديشب ز دل شكايت بردم به پيش بابا

گفتم كه خسته گشتم من از حضور غم ها

 

دستي به سر كشيدم گفتا صبور بابا

من گر ببندمت در باشد به مصلحت ها

 

گفتم كه چاره ام چيست من مانده در سكوتم

گفتا كه اين سكوتت پلي ست سوي بابا

 

هر چه كه بد تو بيني آن ظاهر است و باطن

خير و صلاح فرزند بهتر ببيند بابا

 

من در هواي كويت هر دم به چاره باشم

تا تو مرا بخواني در لا بلاي شب ها

 

اي چشمه ي حقيقت اي آفتاب رحمت

هر كس به هر زباني گويد ثناي بابا

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 17:10 توسط (( فرهاد )) |

 

خنده دارم بر لبم تا كس نپرسد از غمم

كس نداند هر شبم جز غم نباشد همدمم

 

لب به لب هر شب به لب اشك مرا بوسه زند

دم به دم با هر دم آتش مي كشد بر پيكرم

((‌فرهاد ))

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 16:29 توسط (( فرهاد )) |

 

تقديم به روح پدر عزيز و بزرگوارم

 

گفتي كه اشكي به مزارم نريز

موقع بدرقه تو خنده بريز

 

ناله نكن ذجه مزن بر تنم

من غم هجران شما مي برم

 

هر چه كه كردم بر كاشانه بود

در همه عمرم غزلم خانه بود

 

هر چه ملامت كه ز چرخم رسيد

شكر خدا كردم و صبرم رسيد

 

هيچ نخواستم بر خود ز دنيا

راحت تان مقدم بر كارها

 

غره نشد نفس به اموال خويش

يا كه كنم ناله ز بيداد خويش

 

هر چه مرا كرد مقدر خدا

جز سر تعظيم نكردم جدا

 

هر چه مرا از بر جانان رسيد

صبر و تحمل همه با هم رسيد

 

اي پدر اي رنج كشيده صبور

ما خجل از غفلت ايام كور

 

اي كه نبودت نيمه ي رفته ام

جاي تو خالي ست چه بايد كنم

 

اشك مگر چاره كند كار ما

ناله مگر اثر كند درد ما

 

گر كه ز چشم و ز دل خون چكد

يا كه از اندوه تو خنده خشكد

 

هيچ به راه تو نكرديم ما

چون كه تو رفتي خرابيم ما

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 21:44 توسط (( فرهاد )) |

ديشب با دو دستم يه صندلي ساختم .

چونه ام آرام روي اون نشست ،

و از كنار پنجره به ماه خيره شدم .

آره

همون ماهي كه شب هاي تنهايي نقطه ي مشترك بين نگاه هامون بود .

براي چند لحظه از اين دنيا رفتم .

تمام خاطرات حلقه ي فيلمي بود كه به سرعت از جلوي چشمام مي گذشت .

يه لبخند مليح تمامي صورتم رو نوازش مي داد .

مرور گذشته ، احساس قشنگي بود مثل نسيم بهاري ، كه روح خسته ام را غرق بوسه مي كرد .

آه ه ه ه ه ه ه ،

يادش به خير .

چه آسمون و ريسموني مي بافتيم تا چند دقيقه با هم بودن و به اوج احساس برسونيم .

آهسته آهسته برگ ريزان تبسمم آغاز شد .

خنكي غريبي در پشت دست هام من و از عالم رويا بيرون كشيد ،

چونه ام برخاست و چشم به صندلي دوخت كه خيس خيس شده بود .......

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 2:16 توسط (( فرهاد )) |

زيبا تر از آني كه سخن وصف تو گويد

يا آنكه قلم ز چهره تحرير تو گويد

 

چون آب رواني به تن تشنه ي صحرا

كه جز به خدا كس نتواند كه تقدير تو گويد

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 1:14 توسط (( فرهاد )) |

 

 

بلاخره روز ۲۲ اردیبهشت هم اومد

روز تولد داداش فرهاد

از طرف همه تون تولدم مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 12:40 توسط (( فرهاد )) |

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 12:26 توسط (( فرهاد )) |

چه شكوه و عظمتي در بوسه هاست :

آنگاه كه آسمان در افق با لطافت فراوان لب هاي

 زمين را به گرمي و آرامي مي بوسد .

 و دريا چه شور و اشتياقي دارد ،

 در آن هنگام كه چون كودكي خود را بر انگشتان پا

 بالا مي كشد تا لب هاي آسمان را ببوسد .

 و اوج زيبايي ست بوسيدن خورشيد ، كه در هر

 غروب صلابت كوه را به آغوش مي كشد تا او را

غرق در بوسه هاي آتشين خود كند .

 و پر باران ترين بوسه ي معشوق از آن ماهي ست

 ، كه براي تشكر از با هم بودن نثار عاشق خود مي

 كند .

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 0:55 توسط (( فرهاد )) |

 

تو اين سال جديد مي خوام شاگرد خوبي باشم براي استاد هام

مي خوام باور كنم حضور خدا رو .

بياموزم از غم وفا رو .

نجابت رو از اسب

رفاقت رو از اشك

شرم نگاه رو از آفتاب گردون

يگانه بودن رو از ماه

محبت رو از خورشيد

احساس رو از گل سرخ

شجاعت رو از اعتراف

سر به زير بودن و از درخت

پاكي رو از چشمه

مي خوام كه پيله غم و پاره كنم

به اين اميد شايد كه پروانه بشم

مي خوام تا اونجا كه ميشه شرمنده ي وجدان نشم

یه لبخند جدید بزنم به روی زندگی نو

برام دعا كنين

تا شاگرد خوبي باشم

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 18:19 توسط (( فرهاد )) |

چقد سخته باور كنم سكوت سرد بي تو بودن را .

لمس خاطرات و خانه ي خالي از حضور تو را .

وجودم همچو گلداني ست بدون گل ٬

كه ديگر بهايي ندارد و كسي به آن اعتنايي نمي

ورزد .

هيچ كس عطش درونم را حس نمي كند ٬

چون ديگر دليلي نيست تا گلوي گلدان را آبي

بخيساند .

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 22:58 توسط (( فرهاد )) |

 

كاش در آن شب غفلت مي دانستم

 

چشمانم آخرين بوسه ها ست كه به نفسهايت مي

 زند

و از پس خورشيد فردا

 

ما ديگر زير سايه ي پر مهر پدر نخواهيم بود

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 7:38 توسط (( فرهاد )) |

حتما كليك كنيد

 

http://www.persiancards.com/norooz1.htm

+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 3:39 توسط (( فرهاد )) |

آدم ها تو زندگي 2 دسته اند :

يا عاقلند و از تجربه هاي ديگران براي ساختن

زندگي بهتراستفاده مي كنند

يا اينكه خود تجربه اي مي شوند تا سر مشقي

باشند براي زندگي مردمان

 

(( فرهاد ))

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 16:2 توسط (( فرهاد )) |

>